تبليغاتX
آیگین

آیگین

داستان روزگار

 

من و تو يکي دهان‌ايم
که با همه آوازش
به زيباترسرودي خواناست.

 

من و تو يکي ديدگان‌ايم

که دنيا را هر دَم

 

 

در منظر ِ خويش

 

 

تازه‌تر مي‌سازد.

 

نفرتي
از هرآن‌چه باز ِمان دارد
از هرآن‌چه محصور ِمان کند

از هرآن‌چه وادارد ِمان

 

 

که به دنبال بنگريم، ــ

 

دستي
که خطي گستاخ به باطل مي‌کشد.


من و تو يکي شوريم
از هر شعله‌ئي برتر،
که هيچ‌گاه شکست را بر ما چيره‌گي نيست
چرا که از عشق
روئينه‌تن‌ايم.


و پرستوئي که در سرْپناه ِ ما آشيان کرده است
با آمدشدني شتاب‌ناک

خانه را

 

 

از خدائي گم‌شده

 

 

لب‌ريز مي‌کند.

احمد شاملو

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت14:24توسط عاطفه | |

کيستي که من

 

 

اين‌گونه

 

 

به‌اعتماد

نام ِ خود را
با تو مي‌گويم
کليد ِ خانه‌ام را
در دست‌ات مي‌گذارم
نان ِ شادي‌هاي‌ام را
با تو قسمت مي‌کنم

به کنارت مي‌نشينم و

 

 

بر زانوي ِ تو

اين‌چنين آرام
به خواب مي‌روم؟

 

 

کيستي که من

 

 

اين گونه به‌جد

در ديار ِ روياهاي ِ خويش
با تو درنگ مي‌کنم؟

احمد شاملو

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت11:52توسط عاطفه | |

عشق ما دهکده‌ئي‌ست که هرگز به خواب نمي‌رود

نه به شبان و

 

 

نه به روز،

و جنبش و شور ِ حيات
يک دَم در آن فرونمي‌نشيند.

 

هنگام ِ آن است که دندان‌هاي ِ تو را

 

 

در بوسه‌ئي طولاني

چون شيري گرم
بنوشم.

 

 

تا دست ِ تو را به دست آرم

از کدامين کوه مي‌بايدم گذشت

 

 

تا بگذرم

از کدامين صحرا

از کدامين دريا مي‌بايدم گذشت

 

 

تا بگذرم.

 

روزي که اين‌چنين به زيبائي آغاز مي‌شود
]به هنگامي که آخرين کلمات ِ تاريک ِ غم‌نامه‌ي ِ گذشته را با شبي که
در گذر است به فراموشي‌ي ِ باد ِ شبانه سپرده‌ام[،
از براي ِ آن نيست که در حسرت ِ تو بگذرد.
تو باد و شکوفه و ميوه‌ئي، اي همه‌ي ِ فصول ِ من!
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانه‌گي را آغاز کنم.

احمد شاملو

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت11:14توسط عاطفه | |

سلام

سال نوتون مبارک باشه...

صد سال به این سالها...

                                          بعدا میام....

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت23:41توسط عاطفه | |

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت18:27توسط عاطفه | |

من اومدم بعد مدتها.....

آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادویی اندوه شکست

آمدم تا به تو آویزم

لیک دیدم که تو آن شاخه ی بی برگی

لیک دیدم که تو برچهره ی امیدم

خنده ی مرگی

وه چه شیرینست

بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود پای کوبیدن

وه چه شیرینست

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور

چشم پوشیدن

وه چه شیرینست از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در به روی غم دل بستن

که بهشت اینجاست

بخدا سایه ی ابر و لب کشت اینجاست

تو همان به که نیندیشی

بمن و درد روانسوزم

که من از درد نیاسایم

که من از شعله نیفروزم....

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت17:48توسط عاطفه | |

سلام

من اینجا بس دلم تنگ است..وهر سازی که میبینم بد آهنگ است...

آخه...

امروز با طرز فجیعی رفتی..

جاده تو را می خواند من تورا...

اما تو او را پاسخ گفتی......

+نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت21:29توسط عاطفه | |

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

 

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

                    به نرده های ایستگاه رفته

                                                                تکیه داده ام!

 

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت19:43توسط عاطفه | |

هوا را از من بگیر اما خنده ات را نه!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت12:16توسط عاطفه | |

۶ ماه می گذره که وجودت همه اش باهام بوده...

هر روز صدات تو گوشم بوده...

هر روز غمات رو دوشم بوده...

خنده هاتم رو لبم...

چه هم حسی قشنگیه وقتی می خندی می خندم گریه می کنی گریه می کنم سر ما می خوری سر ما می خورم...

این ۲.۳ هفته که خوب خوبی بی نهایت اسمون واسه منه...

همین حد که می دونم خوب خوبی خواب خوابی من که بیدارم

همین بسه...

پ.ن:د.د.س

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت16:16توسط عاطفه | |